رفتن و رسیدن به خونه ی دختر تو پایین شهر و کوچه پس کوچه های آجری و گِلی !
از در کوتاه و کوچیک خونه وارد دالان شدن . . .
دختر اول رفت و با مادرش که داشت چادرشو رو سرش مرتب میکرد اومد بیرون . . .
مادری که رنج ها اثرشو رو صورتش گذاشته بود و پیرش کرده بود با نفسی گر�
گفت:خوش اومدی پسرم بیا تو !
رفتن داخل،خونه فقط یه اتاق تقریبا طویل بود که تهش با پرده جدا شده بود برای آشپز خونه و دکوراسیون اینجا معنی نداشت و خیلی ساده بود . . .
بدلیل درد پای مادر سماور اینور کنار متکاها بود،با همه اینا یه بوی خوشی
توی خونه جاری بود بهتر از گلاب !
مادر خوش آمدگویان کنار سماور نشست و قوری رو برداشت تا چای بریزه . . .
پسر کاملا رنگ شرمندگی و خجالت مادر را ” بخاطر دخترش ” زیر چادرش معلوم بود رو میدید !
نزدیک مادر شد و صدا زد ” مادر ” و مادر روش رو برگردوند و پسر دست
لرزون و پینه بسته ی مادر رو گرفت و بوسید . . .
اشک تو چشای پسرجاری بود ولی نه از غم بود نه از شوق !
گفت:مادر چه چیز دنیا باعث شده رنگ شرمندگی روی گونه هات باشه ؟
پسر ادامه داد:مادر دنیا کوچیکتر از این خونس،دنیا بی ارزش تر از پینه ی دستاته،
بی ارزش تر از اشک چشاته،نبینم غم دنیا داشته باشی . . .
حاضرم هرچی دارم رو بدم عوضش بتونم هر روز این دستایی که عشق من
رو بزرگ کرده ببوسم !
ادامه دارد.....................................