♥мįlάd active♥ ۱۳ سال پیش
پیام

یکی بود یکی نبود،توی هزاران قصه و داستان زندگی . . .
توی زندگی روزمره ی دنیا،میون کوچه پس کوچه های
مشکلات زندگی مثل همیشه پسری عاشق دختری شد !
قصه،قصه ی ایناست . . .
تو این قصه خبری از عشق بازی روز مره نیست !
خبری از دور دورای توی خیابونا نیست !
خبری از خیانت یا افسانه هم نیست . . .
این قصه ی زندگیه یه پسـری که عاشق آروم و ساکت بودن دختری شده . . .
بعد چند وقت که خانواده پسر فهمیدن و خواستن برن خواستگاری . . .
پسر رفت تا به عنوان اولین نفر اونو باخبر کنه و به دختر بگه . . .
وقتی گفت رنگ رخسار دختر پرید،پیشونیش خم برداشت !
پسر پرسید خوشحال نیستی ؟ !
دختر حالش رو قورت داد و گفت نه دیوونه خوشحالم،فقط دیرم شده باید برم و رفت !
دو روز بعد که پسر دختر رو دید غم تو چهره ی دختر بود و حتی بغض تو گلوش نشسته بود . . .
روی یکی از نیمکت های شهر فرنگ پسر برای اولین بار دست دختر رو گرفت . . .
و به گرمی فشرد و آروم و عاشقانه گفت : ” چی شده عزیزم ؟ ! “
دختر که گویی آغوش همدمی پیدا کرده بود پسر را بغل کرد و گفت و گفت و گفت . . .
از زندگیش گفت،گفت که وقتی کودک بوده پدرش رو از دست داده !
گفت من موندمو مادرم و با رفتن پدر وضعیت مادیمون خوب پیش نرفت و هر روز بد تر شد !
و تا به این روز مادرم منو با پینه های مردونه ی دستاش بزرگ کرده . . .
خونه ی کوچیکی داریم ” حرف های دختر همراه هق هق بود” !
ادامه داد : جز یک عمو که بدلیل کدورت گذشته رابطه ای با ما نداره کس دیگه ای نداریم . . .
گفت:جهـازیـ . . . ! که پسر حرفش را قطع کرد و گفت:آروم باش عزیزم !
بعد اشکهای دختر رو پاک کرد و پیشونیش رو بوسیدو گفت :
من وقتی عاشقت شدم کنارت نه خانه ای داشتی نه پولی !
خودت بودی و خودت . . .
بعد از چند لحظه سکوت پسر ناگهان گفت میشه بریم خونتون دیدن مادر ؟ !
دختر به من و من افتاد و پسر ادامه داد و دست دختر را کشید و رفتن . . .
ادامه در پست بعدی...............

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.