بامدادرنگیهایم جادهء خوب آمدنت را نقاشی میکردم وجادهء سفید رفتنت را خط خطی میکردم.
آخه هیچکس نیست که زندگی را برایم دیکته کنه ، غلط هایم رابگیرد و مرا مجبورسازد تا از روی تجربه ازهرغلط ۱۰بار بنویسم .
بیا و بین که چیزی جزیادتو درآتشدان کلبه یخ زده دلم نمیسوزه بیا و بین ک دل بهانه گیرم چگونه لجوجانه پا برزمین میکوبد تورا ازمن میخواهد بیا و بین...