سلام به همه وخسته نباشید به مدیران سایت...
راسش من دیدم بچه ها با همدیگه دردودل میکنن گفتم منم بیام دردودل کنم با رفقا....
فکر کنم میدونید که من مشهدم و خونوادم مزدآوند...از کلاس اول راهنمایی همین جوری بوده تا الآن و فکر کنم حالا حالاها ادامه داشته باشه...خیلی کم پیش میاد دلم برا پدرمادرم برا داداش کوچولوم خواهرم تنگ بشه ولی یه وقتایی بدجوری نبودشونو احساس میکنم....
راستش دیگه خسته شدم از بس تو اردوهای خودمونی،یا وقتی میرم کتابخونه یا همین الآن که میرم مدرسه(شب و روز بیشتر اونجام)تخم مرغ آب پز یا پنیر یا برنجایی که خودم درس میکنم که خیلی هم داغونه رو میخورم...دلم میخواد مث بقیه بچه ها دست پخته مادرمو بخورم اگه غذا واسه ناهار کم اومد زنگ بزنم بگم مامان سریع یه چیزی درس کن من دارم میام دستت درد نکنه.....
یا وقتی صبحا که میرم(میرفتم)سر کلاس کیفمو که باز میکنم ببینم تو کیفم ساندویج پنیر با گردوه که مامانم گذاشته برام نه یه بسته پنیر با یه نون که سر رام خریدم....
دلم میخواد وقتی خسته میرم خونه مادرمو ببوسم و مادرمم بهم خسته نباشید بگه وقربون صدقم بره بعد خواهرم برام غذا گرم کنه بذاره جلوم بگه کوفتت شه چرا برام DVDمحمدرضا گلزارو نگرفتی...
دلم میخواد وقتی میخوام برم بیرون مادرم بهم بگه اگه خواستی دیر بیای حتماخبر بدی ...یا یه لیست خرید بهم بده که اگه نگرفتمشون جریمم اینه که ظرفای اون شبو بشورم...
دلم میخواد وقتی میام تو 4جوک یکی بیاد بالا سرم بگه تو چه سایتی رفتی؟خراب که نیس؟یا بهم اخطار بده که درسامو بخونم....
دلم میخواد وقتی بابام میاد خونه دستشو ببوسم بشینیم باهم ازین ور اونور حرف بزنیم ماساژش بدم اونم نصیحتم کنه....عاشق نصیحتای بابام�
دلم میخواد یه بارم که شده من نرم تو بنگاه یا دم خونه مستاجرمون که باباجان بیا این کرایه خونه وامونده رو بده من اموراتم با این میگذره لامصب... دیدم نمیده زنگ بزنم به بابام بگم بابا این یارو حرف منو حالیش نمیشه بیا خودت یه کاریش بکن....
خلاصه...
الآن دارم میفهمم که چقد دلم برا محبتاشون حمایتاشون تنگ شده....قدرشونو بدونین....