تو مرا میشکنی ؛
مثل یک حرف که صدا میشود....
در یک دم و با یک بغض....
آنچنان محو که نمیتوان پنداشت، نمیشود دانست...
و در سکوت که فقط باید به خود لرزید...
تو مرا میشکنی؛
گرم مثل اشک و برای همیشه همچون مرگ!
افسوس که مرا زمان چنان در تو آمیخت که اگر هم بروم گویی در تو ایستاده ام...
و چه سود وقتی تمام من بوی تو را میدهد!؟
ای کاش ما....
و بازهم سه نقطه هاي بىپايان من ...