سلام به دوستای خوب�
از همه عزیزانی که یادم بودن صمیمانه تشکر میکنم خصوصا داداش بهنام عزیز�
ببخشید که نمیتونم زیاد پست بذارم، نه که نخوامااااا ، نمیتونم !
امروز خانوادم اومده بودن سراغم، مثل اینکه پدرم خواب نما شده و از حساب کتاب قیامت میترسه
منم گفتم که بخشیدمشون اما حاضر نیستم دوباره باهاشون زندگی کن�
زندگی نکبتی الآنمو به اون وقتا هم ترجیح مید�
خیلی التماس کردن، گریه کردن اما برام مهم نبود.
شاید بگین دلسنگم، آره هستم، نبودمااااا اما شدم !
شاید بگین دیوونه ام ، آره هستم ، این همه قرص گواهی میدن
اما باور کنید به خاطر خودشون هم هست، نمیخوام هر روز یه دیوونه ی هیستریک با توهمات وحشتناکشو ببینن و عذاب وجدان داشته باشن، نمیخوام شاهد زندگی یه مرده متحرک باشن!
.
ببخشید اگه جواب پستاتونو نمیدم، خواهش میکنم برام پست نذارید تا شرمنده تون نش�