ساعت 4ونــــیم صُب ...بیمارستان....کرمانشاه....
ترس عجیبــــی دارم ...هر 10دقیـــــقه میـــرم رو ســـر ارتمیــسِ قشنگـــــــم صـــــدای نفســـاشُ گـــــوش میکــــــــنم...
مــــــــوهاش بلنـــــده ومشکـــــی ...از وسـط فرفری میشـه...
جرات نمیکـــــنم دســت تو موهاش ببــــــرم کــــه یه وقت سرش درد نگــــــیره...
داداشم خیلی پســــره منطقیه...هیچ وقــــت کار بی حساب کتابی انجام نمیده....
دیشب اُمد بیمارستــــان یهو دیدم روی پیشونیش ترک ورداشته و کبود شده ...دقیقا همون جای سر ارتمیس...
گفتم افشار چــــی شده؟فک کردم شایــــــــد تصادف کرده باشه...
هیچـــــی نگفت...
مامانم گفت...سرشو محکــم چند بار کوبیده تو دیـــــوار...
گفتم افشـــــار دیوونه شدی...
بغض کرده بود گفت نه ...اجی خواستم ببینم ارتمیس اون لحظــه چه دردی کشیــــده...
دلم ریخت ...مادرش بمیره...همش فک میکنم اون لحظه چه حالی داشتـــــــــه...
الهی بمیـــــــرم واسه مادر شهــــدا وجوونای ناکام....
خدایــــــــا قسمـــــت میدم به لحظه درد مادرمو فــــــــاطمه زهــــرا...همون وقـــــــــتی که محسنشُ از دست داد....
هیــــــــچ مادری داغ اولاد نبیـــــینه...
صـــــــدای اذان میاد....
یا الله....