تشکر میکنم از سینا مشهد.کیان.*گل قالی* alis75. و بقیه ی عزیزانی که واسم پست گذاشتن و اسممو اوردن
بعضی بچه ها ازم خواسته بودم امیدوار باشم و صبر داشته باشم. میخواستم 5 مین وقتتونو بگیرم وازتون بخوام لطف کنین پستمو تا اخر بخونین
تصور کن یه بچه ی هفت ساله رو. یه بچه که نمیدونه بیماری یعنی چی. یه بچه که وقتی گریه میکنه انتظار داره مث بچه های دیگه با شیرینی و شکلات ساکتش کنن اما خونوادش چون دوسش دارن محرومش میکنن از شکلات. تصور کن اون بچه از همون 7 سالگی مجبور باشه غذاهای رژیمی بدون نمک ابپز شده بخوره. تصور کن تو سن رشد باشه اما بهش بگن فقط باید 12 قاشق برنج یا 2 کف دست نون بخوری. تصور کن از همون بچگی از دوران کودکیش بستری شدن تو بیمارستان و امپول و سرم و ... یادش بیاد.تصور کن تو سن نوجوونی سر کلاس درس معلم جلو دوستاش بهش بگه دیابتیا خوب نمیشن. تصور کن تو دبیرستان بچه ها بخاطر قد و وزنش ک بخاطر شرایط دیابت کمتر همسن و سالاشه مسخرش کنن. تصور کن بخواد بره مسافرت یا مهمونی کلمن یخ و انسولیناشو تصور کن که همیشه باید دنبالش باشه و دنبال یه جای خلوت باشه واسه تزریق انسولین دور از نگاه های پرترحم دیگران. تصور کن تو 20 سالگی دوبار چشمشو عمل کنه و بینایی چشم راستش برسه به 30% یه چیزی تو مایه های تار دیدن و بیشتر بیناییش با چشم راست باشه اونم با عینک. تصور کن درد امپولایی رو که روزی 2 بار وارد بدنش میشه. تصور کن استرس و ناراحتی و گریه ها و دعاهای پدرو مادر و خواهرو پشت در اتاق عمل. تصور کن حال خونوادشو وقتی با دوتا چشم بسته باید اینور اونورشو بگیرن و ببرنش دکتر واسه معاینه ی بعد از عمل. تصور کن اشکا و دعاهای مادرپدرشو سر سجاده موقع غروب یا اذان ا موقعی ک باد میوزه و بارون میاد. تصور کن دانشگاه قبول بشه اما تو همون شرایط چشمش خونریزی کنه و محروم بشه از تجربه ی دانشگاه رفتن و دانشگاه رو فقط تو پستای شماها تصور کنه. تصور کن هزینه های بالای امپول و عمل و بیمارستانو. تصور کن بستری شدنا رو تو بیمارستان و درد کشیدنارو از دست دادن روحیه رو. تصور کن مقایسه ی خودت با همکلاسیتو که داره از تپنوجوونی و جوونیش لذت میبره اما تو.....تصور کن پیر شدن و داغون شدن پدر و مادرتو بخاطر بیماریت. اشکایی که واست میریزن خونه دلی که میخورن حالی که دارن وقتی تو تو بیمارستانی سرم بهت وصله امپولت میزنن درد میکشی هزار بار ازت جلو چشم اونا خون میگیرن و جلو چشمشون امپولای جور واجور فرو میکنن تو بدن جگرگوششون. تصور کن خسته شدن و زدن به بی خیالی و بگی بسه دیگه خسته شدم هرچه بادا باد. تصور کن بهت بگن اب یخ خوردن قندتو میبره بالا یا ناراحتی و گریه قندتو بیشتر میکنه. تصور کن بخاطر دیابت کلیه هات مشکل پیدا کنن. و هرروز مجبور باشی قرص بخوری. تصور کن تو یه جمعی بگن مریضی و اونموقعس ک با تموم وجودت تو خودت خورد میشی و واسه حفظ ظاهر مجبوری بغضتو با ی لبخند فرو بدی. و هزاذان تصور دیگه که اگه بخوام بگم تا صبح طول میکشه...
خواهر من-برادر من... تو فقط و فقط تصور کردی اما من 13-14 ساله دارم اینارو لمس میکنم و با تموم وجود به اجبار تحمل میکنم. خسته شدم دیگه چه امیدی چه صبری چه دعایی. تو تصور کن و قضاوت کن. هنوز ازم انتظار ذاری امیدوار باشم؟ شرمندم که وقتتونو گرفتم ناراحتتون کردم یا باعث شدم قطره اشکی از چشمای نازتون بخاطر من جاری بشه شرمنده ی همتون�
خانوم صادقی خواهرانه ازت خواهش دارم پستمو تایید کنی شاید خدا نگاهی به دعای بچه ها کرد
دوستون دارم خخخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییییللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییی یا علی......
-------------------------------------------------------------------------
توضيح 4جوك: اگه من قبلا اين پست رو تاييد نكردم دوست داشتم وقتي كه اينجا هستي جدا از ناراحتي هاي زندگي واقعي باشي
-------------------------------------------------------------------------