چند هفته ديگر امتحان هايم شروع میشوند...
فکر و ذکرم حوالی دیروز می پِلِکد...
روی نیمکت...
نمیدانم چرا باز دچار فلج مغزی شدم موقع نوشتن از آن حرف ها...
سخت شده نوشتن...
نوشتن از حرف های قبل...
از عشق و نرسیدن...
یا عشق و رسیدن...
بعضی وقت ها مثل الان فقط میروم توی فکر...
میروم توی فکر و شروع میکنم به یاد آوری رخ داد ها و تجزیه تحلیل رفتار های خودم...
و باز هم خودم...
و حال ، او...
سیب زیاد دوست ندارم...
اما گاهی دلم میخواهدش...
رنگ سرخش را...
طعمش را...
الان هم یک سیب سرخ...
و من...
و قلمم و برگه هایی که سیاه میشوند...
بو میکنم این سیب سرخ را...
خوش بوست ، مثل خودش...
و ذهنی درگیر...
با واقعیت های روی نیمکت...!!!
و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من...