باز فرو رفته ام در تنهایی
و چه زهر لذتبخشی است این تنهایی...
وقتی که اشک به جای چشم گویی بندبند وجودم را مهمان میشود
از عمق دل هوای گریه میکن�
ولی مگر میترکد این بغض لعنتی
انگار میترسم از هق هق های ژرف...
مرور میکنم خاطرات چند سال اخیر را
تا قانع شو�
صدای گریه ام خوش فرم ترین لباس این لحظه هاست
آاااااه که دوستم ندارد، دوستش دار�
رفت،ماند�
حسودم به این همه بی خیالی و فراموش کاری اش به آن همه قول و آرزوهامان....
سهم من از عشق"افسوس" شد