اینم از زبان سیب:“khanumi دوستای گلم"غریبه"،"مخاطب خاص"،"
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد.
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتاد�
من پیغمبر عشقی معصو�
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بود�
و به خاک افتادم،چون رسولی ناکا�
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقینا پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد
سالهاست که پوسیده ا�
آرام آرا�
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده، ولی ذرات�
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی بخدا رابطه با سیب نداشت...!