دوستان گلم سلام...
اول بگم داداش کیان کمی ازتون دلخورم...واستون پستم گذاشتم ولی تایید نشد...فقط همینو بگم که پستای شما رو همه ی ما تاثیر میزاره... میتونه هم خوشحالمون کنه هم دلمونو بشکنه....
.
داداش عباس...عباس جون دیدم مصرف شلوار کردیت بالاس یه دوجین رنگا رنگ واست گرفتم...سر هر برنامه ت یکشو بپوش..برو حالشو ببر..
.
سایلار...سایلار...سایلار...سایلار...سایلار...سایلار...
مجید دیوونه...مجید لامصب...از اون تفات بریزی به منا از رو پل خواجو پرتت میکنم پایینا ...گفته باشم...پسر استعداد نویسندگیت تو حلقت...
یه لحظه خیال کردم بروسلی یم...
مجید خسیس اون همه ادمو زدم لت وپار کردم حداقل یدونه بریونی واسم میخردی بخورم جون بگیرم...ببین من باید تو همه قسمتات باشما وگرنه میدمت اب زاینده رود بری سر از دریای سیاه دربیاری...حواست باشه دیگه...
خودم واستون یه داستان کوتاه سرودم...
عروسیه عباس وسلناس...تو باغ الو چه اینا...عباس دست سلنا در دست وارد میشه...من لباس کردی قرمز پولک دار پوشیدم با دوتا دستمال (رقص کردی)رقص کنان میرم جلوشون(کلا ابروشو میخرم)
...الوچه م الوچه میریزه روسرشون...مجیدم اسپند میچرخونه...حبیب م یه گوسفند جلو پاشون میزنه زمین...بقیه بچه هام اون وسط موج مکزیکی میرن...سلی یم (همون سلنا زن داداه دیگه باهاش راحتیم)دهنش وا مونده از دیدن این همه استعداد...
یهو داش کیان از اون بالا در میاد..میگه :عباااااس...
عباس:داااادااااش...میپره میره دستشو ماچ میکنه....
یهو از پشت سر عباس صدا میاد:عباااااس....کچل....
عباس برمیگرده میبینه امیره...
اینطور میشه که این دوتا کچل ریز مجلسی همدیگرو به اغوش میکشن ومام اشک شوق میریزیم....
جواب بقیه دوستامو که واسم پست گذاشتن ونذاشتن در پست بعدی همراه با شلوار کردیای عباس براتون میفرستم....ایشاا... سالم برسه دستتون...