ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقه شبه. پای نت نشستم و دارم مدام به ساعت نگاه می کنم. داداشم میگه منتظر چیزی هستی بگیر بخواب. میگم تو 4jok هستم محدودیت ارسالم تموم شده منتظرم ساعت دوازده بشه دو تا خاطره یادم اومده می ترسم صبح پاشم یادم رفته باشه.
داداشم تا حالا این طور قانع نشده بود.