در وسط بیابان جوری محکم روسری رو گرفته بود انگار من و خدا غریبه ترینیم...در حالی که نزدیکترینی�
صد ها کیلومتر فاصله بود ولی هردو یه چیز میخواستیم...
اون جار میزد من مخفی میکرد�
حالا من جار میزنم او مخفی میکند
هردو میدانیم چه میگذرد
دوستت دارم هایمان را محکم تر مینویسم تا تلخ تر کند این داستان عاشقانه را ،داستانی که فقط با بریده شدن نفس های یکی از ما دوتا(انشاله من) تمام خواهد شد...
نرو