ازشهرراز مینویسم...
شهری که دروازه قرآنش تاجِ تک تک مسافرانی ست که خود را در آغوش آن سپرده و عکس یادگاری میگیرند:)
به بهشت فردوس و باغهایش که فکر میکنم ،گلهای رنگارنگ قصر دشت را تصور میکن�
به جریان زندگی فکر میکنم،زمزمه های غزلیات حافظ از زبان مردمِ کنار آرامگاهش گوشم را پُر میکند(مورد داشتیم طرف شعرای حافظو تو آرامگاه سعدی میخونده! اصلانم خودم نبودمااا)
دلم را مملو از عشق به میهن میکنم، ارگ کریمخانی و تندیس وکیل الرعایا و عشق او به مردمش به خاطرم می آید♡
به طعم زندگی فکر میکنم،ناخودآگاه مزه ی پیوند کلم پلو با سالاد شیرازی و "سیب عروس" زیر زبانم حس میشود
به غرور وافتخار می اندیشم، دست پدرم کوروش را بر شانه ام میبین�
مفهوم زیبایی را که جست و جو میکنم، رنگهای مسجد صورتیِ نصیرالملک مقابلم میرقصند=))
به پیامبرم فکر میکنم،به سوی فرزندشان حضرت شاهچراغ میروم و سلامی میکن�
آری اینجا ❤شــــــیراز❤است....
تقدیم به کاربر افسانه لاو محمد!