منم دلم لرزیدولی تماساشوجواب ندادم..منم دلم تنگ میشدولی تبریک تولدنمیگفتم..منم نگرانش بودم ولی زبونم نیش ماربود..من چهرشوبه خاطرنمیارم..من فقط هرزگاهی بیاداحوالات غریبه ترین کسی میوفتم که همه چیزش رومیدونم..گاهی فقط نگران نفس کشیدن غریبه ای نا....
واونمیداند که من شدیدا خوشحالم ازخوشبختی همان غریبه،وچشم بَد بدور از زندگی اش باد..و رونقش دوچندان..بسلامت درکناربانوی خانه اش..
اماکاش دم دمی مزاجان گاهی توان پاک کردن دو رویی هایشان راداشتند..نه به آن شاد و نه به این غمگینمان نمیدارند!!وبه راستی که لایق شندین آن دست نوشته نبودهیچ کسی..
وبه راستی هنوزنفهمیدم کدامین عشق اولش رامیگفت!!
راستش من هم دیگر آن آدم سابق نیست�
باورکن میان تلمبارزندگی ام های و هوی هایت گُم است..
کمی دندان به جگربگیرکه زمان پای وفایم را ازمیان نوشته هانیز پاک خواهدکرد،به ثانیه ای هم تمایلی به مخاطب شدن کلامت ندارم..