کچل خسته(یه شیرازی خسته)
بچه تر که بودم فکر میکردم جنگ اونقدر که میگن ترسناک نیست ،میگفتم اینا که شهید شدن با میل خودشون بوده و زورکی نبردنشون ، میگفتم ایران با این قدرت نظامی کسی حریفش نمیشه.
تا اینکه یه شب خواب دیدم خانوادگی تو حیاط خونه مادربزرگم نشسته بودیم انار میخوردیم که یهو آژیر هشدار روشن شد،چراغا خاموش شدن و تمام محله بمبارون شد .منم از ترس یه گوشه قایم شدم.
وقتی بیدار شدم موقع نماز بود .توبه کردم گفتم خدایا من تو غفلت این حرفا رو میزدم و نمی دونستم چه خبر بوده توی جنگ ،فهمیدم واقعا کسایی که واسه آرامش ما و وطنشون جون دادن چه قدر شجاع بودن . هنوز ترسم رو توی خواب یادمه ،وحشت مردم و خیلی چیزای دیگه
برای شادی روح شهدا صلوات
(این داستان واقعا اتفاق افتاد مسیر زندگیم رو کاملا عوض کرد)