یه روز سرد پاییزی، یه دختر نوجوون دبیرستانی ،با کلی شووور و ذوق میاد خونه و از زمان درس خواندش کم میکنه و وقت میزاره تا اتفاق خنده دار و جالبی که واسش پیش اومده رو توی یه سایتی بنویسه که لبخند رو به لب چند نفر دیگه هم هدیه کنه....ولی یه روزی لبخند روی لب خودشم خشکید و قلب معصومش لرزید:(
هر چی باشه اون دوست عزیزمون بچه بود ،نباید اینقدر کنایه میشنید. ملیکای عزیز اگه داری اینو میخونی بدون که من خیلی ناراحت میشم وقتی میبینم دیگه به سایت سر نمیزنی:((
#فانتزی من اینه که از بچه ها چیزی به دل نگیری وبدونی که باهات شوخی کردن و دوباره برگردی:)♥