محکم توی دستم گرفته بودمش و همونطور که گوله گوله اشک از چشمهام میریخت، با تموم قدرتم جیغ میزدم مال خودمه...
هر بار که جیغ میزدم، مشتم محکمتر میشد و با فشار بیشتری راه تنفسش رو میبستم. یهو حس کردم بدنش شل شد و گردنش افتاد روی شستم که دورش گره شده بود!
مشتمو باز کردم، جوجه کوچولوی طلایی افتاد رو زمین!
مادر جون اومد طرفم و منو تو بغلش گرفت و گفت: آخه مادر، جوجه رو با چنگ و فشار که نمیتونی مال خودت کنی!
بهش محبت کن، آب و دونش رو بده، نازش کن ولی رهاش کن بذار هر جا دوست داشت بره...
من بهت قول میدم دیگه نمیره!
هیچ جایی نمیره، جَلدِ خودت میشه، هر جا بری میاد دنبالت...
راست میگفت باید رها کنی بره، اگر دوستت داشته باشه نمیره، هیچ جایی نمیره...
#سیما_امیرخانی