داستانی زیبا از دکتر خدادوست:
موقع امتحان پایان ترم بود و معمولا برای هر امتحان پایان ترم ۴،۵ نفر از معلمای دیگه میومدن کمک . مدیر به من گفت چندتا مراقب میخوای ؟ گفتم خودم .
_ خودت ؟برای امتحان پایان ترم؟
_آره .
روز امتحان برگه هارو دادم و اومدم دفتر. مدیر گفت مگه دیوونه شدی ، چرا کسی تو کلاس نیست؟
رفت واز لای در نگاه کرد، دید همه سرشون روبرگه خودشونه و کسی تقلب نمیکنه . بهم گفت چیکارشون کردی؟
گفتم: موقع دادن برگه ها گفتم که من میخوام بر تودفتر و شما میتونین کتاب باز کنین،از رو بغل دستیتون نگاه کنید و... .ولی من دلم نمیخواد شما این کارو بکنید ،دوست دارم بعدا با خودتون بگین میتونستم تقلب کنم ،ولی نکردم وبه خودتون افتخار کنید.
درسته ،وقتی به کسی اعتماد خالصانه دارین مطمعن باشین که نا امید نمیشین