همین طور که ریسه می رفتم از شوخیای بی نمکش و خودمو به در و صندلی ماشین می کوبیدم لا به لای تار دیدنم به خاطر اشکی که از خنده تو چشمم جمع شده بود گفت : با من می باشی؟ اول که نشنیدم اصن، گفتم : هان؟!
یهو جدی شد صورتش، گلوشو صاف کرد صورتمو برگردوند سمت خودش و باز تکرار کرد: میگم، با من می باشی، یعنی میشه که با هم باشیم؟
ماسید لبخندم! یخ کرد تنم و آب دهنمو به زور قورت دادم! به صندلی تکیه دادم و خیره شدم به رو به رو...
یه کم که گذشت باز گلوشو صاف کرد و چرخید سمتم که چیزی بگه که دستمو گرفتم جلوش به علامت سکوت!
اگه بگم نه، بودنت تموم میشه؟ این روزا این گردشا این رفاقتا ، تموم میشه میره پی کارش و میشی یه غریبه از فردا؟
من نمی خوام، نمیتونم از دستت بدم. بعدِ یه عمری یه رفیقی پیدا کردم که کنارش میتونم خودم باشم میتونم انقدر بزرگ بخندم که چشام محو شه، خانوم نباشم زیادی و با رودروایسی و ناز وادا غذا نخورم ، پیشش از افکار مسخره ام راحت صحبت کنم و ...
باور کن اگه بگم بله و باشه، همه ی این روزای خوب میشن خاطره، میشن دست نیافتی، میشن گذشته و تموم...
تکرار نمیشن چون همه چی تو رابطه عوض میشه
احساس و نوع نگاه و همه و همه چی ...
میگم نه ولی نرو، بد نشو
میگم نه چون به دست میاریم همو ولی از دست میره این روزای قشنگمون، این رفیق بودنه حیف و میل میشه... از دست هم میریم به خدا
باورکن عشق همه چیزو خراب میکنه.... علاقه، رابطه گند میزنه به رفاقتِ قشنگمون
من خودمو میشناسم، آدمش نیستم، تو رو هم میشناسم، آدمش هستی ولی خستت میکنم... میزنم به دلت و به جون هر جفتمون.....
میگم نه ولی نرو، ولی بد نشو ، خب؟!
#فاطمه_صابری_نیا