ستارخان سردارملی در خاطرات خود گفته بود
من هیچ وقت گریه نکردم چون اگراشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست بخورد ایران زمین میخورد اما در جریان مشروطه دوبار آن هم در یک روز اشک ریخت�
حدود هشت ماه در محاصره بودیم بدون غذا و آذوقه روزی چشمم به یک زن افتاد با بچه ای در بغل دیدم که بچه از بغل مادرپایین آمد و چهاردست وپا به طرف بوته علف ها رفت و علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع به خوردن کرد از این صحنه اشکم درآمد با خود گفتم الان مادربچه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستارخان که مارا به این روز انداخت اما مادر بچه را بغل کرد و گفت عیبی ندارد فرزندم خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم آنجا بود که دوباره گریست�