یک چشم من اندر غم دلدار گریست
چشم دگرم حسود بود و نگریست
چون روز وصال آمد او را بست�
گفتم نگریستی نباید نگریست
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمعِ روشن�
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشن�
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر در�
من نو بهارم آمدم تا خارها را برکَن�
تو عشقِ زیبایِ منی هم من توام هم تو منی
خشمگین تویی راضی تویی هم شادی و هم درد و غ�
محمداصفحانی