يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كـوپه
قطار با هم بودن ، قطار مى ره تو تونل و همه جا تاريك
مى شه ، يهو يه صداى ماچ و بعد هم يه كشيده مياد !!
قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون
پيرزنه با خودش مى گه : عجب دختر متين و با حيائـــيه
بااينكه جوونه ودلش مى خواد ولى به كسى راه نمى ده
تا يارو بوسيدش ، گذاشت زير گوشش .....!!
دختره با خودش مى گه : عجب پيرزنه نجيبيه ، با اينـكه
سنش بالاست و كسى تحويلش نمى گيره ، باز هــــــــم
نمى ذاره كسى ازش سوء استفاده كنه .
پيرمرده هم با خودش مى گه : بابا عجب بدبختيه ها...!
يكى ديگه حالش رو مى كنه ما كشيده رو مى خوريم .
پسره هم با خنده تو دلش مى گه : عجب حالى داد ، تـو
تاريكى كف دست خــودم رو بوسيدم و محكم زدم تـــــو
گوش پيرمرده .....!!