مـردى كه دزد به خانه اش زده و همه دار و ندارش
را بـرده بود مدام بر سر و روى مى كوفت و فــرياد
و فغان مى كرد .
عاشقى زار و نزار از دورى دلبر و آواره و پريشان
از بى مهرى يار بدو رسيد و پرسيد تو را چــه پيش
آمده كه اين چنين زجه و مويه مى كنى ؟
مــــرد گفت : من مالباخته ام برادر .......
عاشق گفت : خـوشا بــه حـــالت كه مــال باخته اى
من خود باخته ام .....!!
تو مال به تلاش باز خواهى يافت اما من خــــود را
هـــرگـــز .....!!