چشم من ، چشمه زاينده اشك
گونه ام بستر رود
كاشكى همچو حبابى بر آب
در نگاه تو رها مى شدم از بود و نبود
زندگى قافيه ى شعر من است
شعر من وصف دلارايى تو
در ازل شايد اين ، سرنوشت من بود
مى سرايم به اميدى كه تو خوانى ورنه
آخرين مصرع من
قافيه اش مردن بود