چرا شعری نمی گویی،
برای حال تبـــــدارم؟
چه میخواهی تو از جانم؟
که دست از عشق بردارم؟
به من احساس غم دادی
چقدر از زندگی سیر�
چه کردی با دل تنگم،
که بی اندازه می بارم...
چرا شعری نمی گویی،
برای حال تبـــــدارم؟
چه میخواهی تو از جانم؟
که دست از عشق بردارم؟
به من احساس غم دادی
چقدر از زندگی سیر�
چه کردی با دل تنگم،
که بی اندازه می بارم...
پاییز رسیده است
انار ها هم
تو اما
نرسیده ای هنوز
میوه #نارس کدام فصل بوده ای مگر ؟
عشق یعنی
عشقت بخاد بره سرکار
ساعت 6نیم صبح
الارم بزاری بیدارش کنی
تا خود سرکار باهم حرف بزنید بعد از اونور وقتی تعطیل شد با همه خستگیش تا خونه باهات حرف بزنه M
میگه کار غلطیه که آدمارو به خاطر ترک معشوق سرزنش کنی�
عشق که دست خود آدم نیست!
گیریم حرف تو راست ! عشق دست خودت نیست!
وفاداری هم دست خودت نیست؟
تعهد هم دست خودت نیست؟
پس فرق آدم با بقیه موجودات چیه؟
عقل آدم چی میشه اگه هر چی از کتابا خوندیم رو راحت قبول کنیم؟
سر به زیر و ساکت و بی سرصدا میرفت دل
ناگہانرویِ تٌو راٰ دید و حواسش پرت شد ..
دیدار یار غایب
دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان
برتشنه ای ببارد
#سعدی
وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.