پدرم گوهر خود را به زر و سيم فروخت
پـــــدر عشق بسوزد كه در آمد پــــــدر�
عشق و آزادگى و حسن و جوانى و هنر
عجبا هيـــچ نــــيرزيد كه بى سيم و زر�
سيزده را همه عالم به در از شهر امروز
من خودم سيزده ام كز همه عالم به در�
تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديــــ�
گاهى از كوچه معشوقه خــود مى گذر�