تــوخیابـون دسـتموگــرفتوآروم گــفت:
بـه اندازه ی تـمومه آدمـایی که الان دورمون هستن دوست دار�
دورمو نگاه کردم پـرازآدم بـود
خنـدیدمودستشومـحکمتــرگرفتـ�
تـاآخرش لبخـندرو لـبم بـودو باهم قــدم زدیــ�
شب تـو چتـ صـداش زدم..
گفت:جانم؟
گــفتم:«بیشترآدمــا شب میرن خونه اون خیابون الان خلوته خلوته..
اگه یــروزی شب اومدسراغمون..
اگه دوست دارمارفتن خونشون..
دستمو محکم بگیرو ول نکن
یه کارتن خوابم همیشه توخیابون دلمون بمونه بسه
فقـط کافیه تاصبح دست همو ول نکنیم..
کاش تا صبح دووم میاوردیم عزیزه من...کاش