کلاس ریاضی داشتیم رفتم دم خونشون تا با هم بریم مثل همیشه یه چند دقیقه ای معطل شدم دیدم بدو بدو چادرش را برداشته و از پله ها میاد پایین چادرش را سرش گرد و گفت من حاضرم کمی نگاهش کردم و گفتم بریم. به کلاس که رسیدیم همه دخترا با مانتو های رنگارنگ و تیپ های ناجور اومده بودند . یه نگاه بهم انداخت و خندید و بعد با افتخار سرش را بالا گرفت و رفتیم توی کلاس من هم با افتخار کنارش راه میرفتم و بهش افتخار میکردم و همچنان به خودم افتخار میکردم که او را به دوستی برگزیده ام
به او افتخار میکردم زیرا در کنار او از دید نامحرمان دور بودم و ناراحتم زیرا امسال از هم جدا خواهیم شد آ این جدایی پس از نه سال بسیار سخت خواهد بود
تقدیم به دوست خوبم ترنم که در شادی و غم هایم کنارم بود و حتی روز تولدم را هم که خودمم یادم نبود را بهم تبریک گفت