یه روزی متوجه عشق یه پسر به دختری شد�
چون خودم عاشق بودم فهمیدنش برام آسون بود
پسر از عشقش مستقیم نمیگفت
اما تو هر کلمه اش میشد بفهمی که عاشق شده
دختر از ماجرا خبر نداشت
من که درد عشق کشیده بودم خواستم به دختر هشدار بد�
چون میدونستم اگه الان *عاشق* بشه
از کنکورش که براش خیلی مهم بود جا میمونه
به دختر ماجرا رو گفت�
خواستم دیگه جواب پسر رو نده و ازش فاصله بگیره
چون نمیخواستم مثل من زجر بکشه
چون مشکلات راهو میدونست�
دختر قبول کرد
...
پسر ماجرا رو فهمید و دلش شکست
از اینکه من حسشو فهمیده بودم و به دختر گفته بودم ناراحت بود
منم طاقت ناراحتی و دلشکستگی رو نداشتم ؛ پشیمون شد�
خواستم اگه دختر هم میخواد بهشون کمک کن�
اما دختر گفت اصلا نمیشه ...
این وسط حرفایی هم پیش اومد و رفتارایی از پسر دید�
نباید قضاوت میکردم اما کردم ...
نتیجه اش شد یه عالم آه و نفرین پشت سرم ...
میدونم تا خدا نخواد برگی هم از درخت نمیفته چه برسه به نفرین ...
اما بدترین روزای عمرم هم بعد از این ماجرا دیدم ...
16فروردین بعد از نیمه شب دیدم آخرین ورود پسر 17امه ...
اگه این نوشته رو میخونی بدون واسه زندگی و کنکور هردوتون دعا میکنم ... همین.