----مفاخر اذربایجان------
استاد شهریار / شعر 13 بدر
يار و همسر نگرفتم که گرو بود سر�
تو شدي مادر و من با همه پيري پسر�
تو جگرگوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونینجگر�
خون دل میخورم و چشم نظر جا�
جرمم اين است که صاحب دل و صاحبنظر�
من که با عشق نراندم به جواني هوسي
هوس عشق و جوانی است به پيرانه سر�
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدر�
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد که بیسیم و زر�
هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود
که به بازار تو کاري نگشود از هنر�
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم کز همه عالم به در�
تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قدي�
گاهي از کوچهی معشوقهی خود میگذر�
تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهاني دگر�
از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخور�
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم