وقتی فهمید پيانو میزنه مهربون شد.... پدر رو دید و عاشقش شد.....
چهره.... شغل پدر و یه سری مهارت لعنتی شدن احساس..... شدن وسیله برا روانی کردن یه آدم.... شدن عذاب.....
یه چند وقتی گذشت تا دختر فهمید این حس هایی که میگن دروغه..... فهمید عشق با دوتا سوال شروع میشه..... خوشگله؟ باباش چیکارس؟ بگو ببینم می ارزه یا نه؟!؟!
خلاصه، دختر گریه کرد..... باورش نمیشد.... هی به این در و اون در میزد...... آدمای جدید و امتحان میکرد اما فایده نداشت.... کسی اونو واسه خودش نمیخواست......
یه روز رسید که فهمید وقتشه بیخیال بشه و تنها ادامه بده..... از اون روز دیگه گریه نکرد..... چسبید به درس. و کار.... رفت تو فکر پول جمع کردن.....
شاگرد خصوصی شنا گرفت..... تابستونا تو مهد کودک ارف یاد داد...... زندگی براش شده بود درس و پول.....
فکرش خرید یه آپارتمان بود..... یه جای آروم.... دیگه فرقی نداشت کجای شهر باشه.... بالا پایین.. هرجا..... تنهایی میخواست......
اره....... هنوزم داره ادامه میده.... تنها..... برای زندگی تنها....... خونه ی تنها..... و سفر..... آینده براش اینه دختر کوچولوی داستان که یه روزی زندگی با همسر و دخترش واسش آرزو بود......
حالا آینده رو تنها میبینه و خودشو آدمی که کار میکنه و هر ماه میره سفر..... سعی میکنه تنهایی لذت ببره.....
چون به هر دری زد کسی اونو نخواست..... تصمیم گرفت تنها ادامه بده.......
اره...... جامعه و آدمای کثیفش که دخترک قصه رو به دیوانگی کشیدن....
94.11.7 هستی بانو