هومن: خیلی مسخره است.
ادوارد: چی مسخره است؟
هومن: تا همین هفته ی پیش فقط داشتم به بردن مسابقه فکر می کردم، اما الآن با کسی که نمی شناسمش دارم می رم دنیا رو نجات بدم.
ادوارد: می دونی چیه؟ دنیا پر از چیزهای مسخره است.
هومن:خب یکیشو بگو.
ادوارد: بچه که بودم، از اذیت کردن بقیه خیلی می ترسیدم. یعنی... اصلا کاری نمی کردم که باعث رنجش کس دیگه ای بشه.حتی با کسایی که اذیتم می کردن، خوب برخورد می کردم. از خودم دفاع می کردم ولی حتی صدام رو بالا نمی بردم. اما الآن... هر روز باعث مرگ حداقل چندین نفر می شم.
هومن: اینکه یه آدم انقدر تغییر کنه غیر قابل باوره.
ادوارد: غیر قابل باور نیست... فقط سخته، خیلی سخت.
شب و خورشید- جلد اول