حتما بخونیدش خیلی قشنگه: پسر :تو دیگه واسه چی اومدی مدرسه با این قیافه ترسناکت؟مادر: ضرف غذاتو جا گذاشته بودی نمیخواستم گرسنه بمونی. پسر: ای کاش نمیومدی یک چشم. چند سال بعد پسر به شهر رفت و دکتر شد و زن گرفت و بچه دار شد ولی به مادرش چیزی نگفت چون میترسید زن و بچش وقتی مادرش رو که یک چشم داشت ببینند و وحشت کنند. مادرش هم سالها در انتطار دیدن نوه و فرزندش بود تا اینکه به پسر خبر دادن مادرش مرده.وقتی به کنار قبر مادرش رفت دوست مادرش به اون یک نامه داد.مادرش نوشته بود:سالهاقبل وقتی تو بچه بودی ما تصادف کردیم و تو یک چشمتو از دست دادی.من اون موقع 26سالم بود و من در اوج زیباییم بودم ولی وقتی تورو که پاره تنم بودی و یک چشم داشتی می دیدم ناراحت میشیدم پس یک چشمم رو به تو هدیه دادم تا وقتی بزرگ شدی تاراحتی و سختی نکشی.پسرم مواظب هدیه مادرت باش...... لایک=سلامتی همه مادر ها