یه صحنه درگیری شدید توی قهوه خانه....
یه زنی که تنها دل خوشی و کسی که میتونه بهش اعتماد کُنه یه آدمه که الان مُعتاد شده...
قهوه چی پُشتیبان زنه رو میگیره به کُتک و لگد....
کُلی مرد اونجا وایساده و فقط نگاه میکنن....
زنه از همه کُمک میخواد...
اما کسی کُمک نمیکنه...
تنها کاری که میتونه بکنه اینه که خودش جلوی قهوه چی وایسه...
همین کار رو میکنه...
مثل یه مرد...
اینجاس که یه مرد مُعتاد و کثیف و.... میگه :
"توی گروهان مُجسمه ، فقط یه زن بود که مرد بود... ، ما بریم یکم خودمون روبخور بدیم ، شاید یه ذره بخار پیدا کردیم.."
-دندون طلا-داوود میرباقری-