از بس كه در هوايت هر ره سپرده بود�
دندانِ خشم ، خاموش ، بر دل فشرده بود�
با ياد بودنت واى ! از من نمانده چيزى
از بس كه ياد خود را از دل سِتُرْدِه بود�
دور از تو مانده بودم ، يك عمر زنده در گور
بر سخت جانى خود ، اين شك نبرده بود�
افسانه ى شگفتى ، دور از تو من ، كه ديد�
جان جاى ديگرى بود ، اما نمرده بودم !!!
زخمى به سينه دارم ، همزاد بوده با من ؟!
يا در نبرد تقدير ، اين زخم خورده بود�
وقتى بهار رويت خندان رسيد از ره
پاييز وار بى برگ ، در خود فِسُرْدِه بود�
وقتى كه كرد معشوق ، از من طلب خودم را
افسوس من ** خودم ** را ، با خود نبرده بود�
دلم گرفته آقا جان ، ديگه وقتشه ، به خدا وقتشه كه
ظهور كنى . آقا جان خشكى مكن با منِ تشنه