دخترک هر جا میرفت، مردم به او بد نگاه میکردن.
همش براش سوت میزدن، مسخرش میکردن، بهش تیکه مینداختن و اینا، ولی آدم حسابش نمیکردن! اصلا هم دوست نداشت انقدر دست کم گرفته شه و اصلا هم اهل این حرفا نبود. اون همیشه توی راه خونه تا دانشگاه این مشکلو داشت، دیگه خسته شده بود، به خدا گفت مگه من چیکار کردم که منو به چشم یه زن خیابونی میبینن؟ برای چی مردم این شهر انقدر بی فرهنگن؟
رفت امامزادشون، چادر مشکی امامزاده رو از روی آویز برداشت و رفت بغل ضریح دعا کرد، که خوابش برد.
اومدن بهش گفتن بلند شو مردم میخوان دعا کنن، دانگشاهشم دیر شده بود، راه افتاد بره دانشگاه و انتظار داشت مثل هر روز باشه ولی هیچکس به اون کاری نداشت و بد نگاهش نمیکرد. بزرگترا بهش سلام میکردن و رد میشدن، جوونا هم نگاهش میکردن، ولی نه مثل قبل! خیییییلی تعجب کرد که انقدر دعاش زود مستجاب شد! ولی وقتی به خودش اومد، دید چادر امامزاده رو سر جاش نذاشته!