زندگی است دیگر گاهی دلش میخواهد شیرینی عشق را در جامی تلخ بنوشی�
وقتی به هوش اومدم دیدم همه تو اتاق جمع شدن
بلند شدم گفتم پس عشقم کجاست ؟
مامانش گفت دیگه همه چیز تموم شد
باباش اومد بغلم کرد و با گریه می گفت پسرم باید خودتو کنترل کنی
از زور گریه نمیتونستم خودمو کنترل کنم تا به خودم اومدم دیدم تو سردخونه ا�
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
وای خدا ؛ بالای سرش بودم ولی جرات کنار زدن پارچه رو نداشتم و دستم بدجوری رو پارچه میلرزید
وقتی پارچه رو کنار زدم سیل اشک همه راه افتاد
با اینکه به یک خواب عمیق رفته بود ولی هنوز لبخندی گوشه ی لبش نقش بسته بود
دوباره قفل کردم ولی این بار دیگه رفع شدنی نبود
به بالا نگاه کردم و فریاد زدم :
خدا چرا اون ما که عاشق هم بودیم دیگه باید تقاص چی رو پس میدادی�
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
همش که نمیشه پست های شاد و خنده دار گذاشت یه بارم غمگین باشه مگه چی میشه
والا
الکی مثلا ما داغ عشق رو نچشیدیم