یک مرد روستایی بود که یک اسب داشت که قیمتش بسیار زیاد بود.یک روز مرد اسبش را گم میکند و نذر(نضر)میکند که اگر ان را بیابد آن را به قیمت ارزانی بفروشد.مرد بعد از چند روز اسب خود را مییابد ولی دلش نمی آید که آن را ارزان بفروشد.مرد در خانه خود یک گربه داشت او فکری میکند و گربه را به پای اسب میبندد و آن دورا به بازار میبرد و به قیمت بسیار گرانی هردو آن هارا میفروشد.