در خیالات خودم،
در زیر بارانی که نیست..
می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست..
می نشینی رو به رویم،
خستگی در می کنی..
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست..
باز میخندی و میپرسی:
که حالت بهتر است؟!.
باز می خندم که "خیلی"،
گرچه میدانی که نیست..
شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند..
یاس و مریم می گذارم،
توی گلدانی که نیست..
چشم می دوزم به چشمت،
می شود آیا کمی..
دستهایم را بگیری
بین دستانی که نیست؟