هـر وقـت از منطـقه به منـزل مـی آمـد ،
بعـد از احـوال پـرسی با مـن ، با همـان لبـاس خـاکـی
به نمـاز می ایسـتاد .
یـک روز بـه شوخـی گـفتم :
"تـو مگـه چقدر پیش مـا هستی که به محـض آمدن ؛ نمـاز میخونی...؟"
نگـاهـی کـرد و گـفت :
" هـر وقـت تو را میبینم احـساس میکـنم
باید دو رکــعت نمـاز شـکر بخـونم..."
« روایتی از همسر حاج همت »