به ما فقط گفتن بازی کنید...نگفتن برای چی و برای چه چیزی...وقت بازی در حال گذشتن بود.و دنیا پشت سر هم به ما گل میزد،فقط نمیدونم چرا وقتی به جدول امتیازات نگاه می کردم امتیازا برابر بود...تو همین اوضاع و احوال بودم که خدا خنده با دست زد به پشتم.گفتم:خدایا چیکار کنم؟خدا گفت:تو پاس بده به من بقیش با من...