با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه میخواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دوور
میرسد شاهزاده ای مغرور
دختران سر میکشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
شاید او خواهان من باشد...
لیک گویی دیده شاهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمیبیند
او از این گلزار عطر آگین،برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
میرود به راه خویش
مردمان زیر لب آهسته میگویند
دختر خوشبخت...!
فروغ