حالمان بد نیست غم کم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوری�
آب میــخواهم سرابم میــدهنــــد عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتــــاب!
خنجری بر قلــــب بیمارم زدنــــد بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ا�
عشق اگر این است مرتد میشوم خوب اگر این است من بد میشو�
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم ! دیگر مسلمانی بس است