به یه جایی که از زندگی که میرسی..میفهمی..نباید به اطرافیانت زیاد از حد محبت کنی ..چون توهم برشون میداره که مهربونی کردن وظیفته!!!در حالی که این محبت از مرام و معرفتته...
به یه جایی از زندگی که میرسی ..میفهمی..خیلی از دوستایِ دور و برت...فقط اسمِ دوستی رو یدک میکشن..
به یه جایی از زندگی که میرسی..میفهمی خیلی از ادما هستن که به راحتی میتونن با احساساتت بازی کنن و برن...
به یه جایی از زندگی که میرسی ..میفهمی که نباید زود باور باشی...نباید زود اعتماد کنی...نباید زود دل ببندی...
به یه جایی از زندگی که میرسی...وقتی که خیلی تنهایی...تازه میفهمی که تو این دنیا فقط خودتی که میتونی به دادِ خودت برسی...
به یه جایی از زندگی که میرسی..میفهمی که نباید از هیچکس هیچ توقعی داشت وگرنه کسی که اسیب میبینه فقط خودتی...
به یه جایی از زندگی که میرسی..میفهمی..راهو اشتباه رفتی...میفهمی عزیزایی که همیشه هواتو داشتنو ندیدیشون..چون ..چشمت دنبالِ چیزِ دیگه ای بوده...
به یه جایی از زندگی که میرسی...کارت فقط میشه حسرت خوردن...حسرتِ اینکه کاش پدر و مادرت بودن و میتونستی دوباره فقط نگاهشون کنی...حسرتِ اینکه کاش قدرشونو میدونستی و خیلی حسرتهایِ دیگه...
به یه جایی از زندگی که رسیدی...میفهمی...بالاخره میفهمی...که فقط خودتی و اعمالت...میفهمی که دیگران هرچقدر هم دوستت داشته باشند...بعد از مرگ...زیرِخروارها خاک...فقط تویی و تو...
اون وقته که با ناله و ضجه و خواهش و التماس از خدا میخای تا تورو برگردونه تا دوباره زندگی کنی...و این بار واقعا"زندگی" کنی....
اما دریغ...
پیمانهِ عمر هر کس وقتی تموم بشه... دیگه برگشتی نداره...
پس تا فرصت داری.."زندگی کن"...عاقلانه زندگی کن...جوری زندگی کن که بعد پشیمون نشی.."درست زندگی کن"
و ناگهان چقدر زود...دیر میشود...