دیشب به جز خیال تو در سر نداشت�
در دل به جز غمت دیگر نداشت�
تا صبح در فراغ تو خون می گریست�
جز گریه چاره ای من مضطر نداشت�
کوتاه بود دست من از دامنت ولی
هرگز به جز خیال تو در سر نداشت�
چیزی به روی سینه ی خود غیر درد و غ�
از جور یار و چرخ ستمگر نداشت�
اللهم عرفنی حجتک