دوباره قلم را در دست میگیرم تابنویسم برای تویی که فقط روزگارم با یاد تو آرامش میگیرد... گاهی اوقات آرزو میکنم که ای کاش پرنده ای عاشق بودم که از میان فراوان پرنده ی دیگر به قله بلندهستی برسم... کاش میدانستی دنیا باهمه بزرگیش بی تو جایی برای ماندن ندارد...اشک چشمانم هرشب سراغت را از کویر گونه هایم میگیرد.. ای عزیزتر ازجانم چرا از کویر دلتنگی هایم گذر نمیکنی و برای چشمان مانده به راهم دست تکان نمیدهی...برگرد