سلام نمی دانم این قلم بود یا قرص نسیان آور هر وقت دلم بر این سیاهه میرود درون ظلمات مخیره ام گم می شوم بسان دخترکی که در بازار برآشفنه دنیا مادرش را گم کرده امروز میخواهم از دل برایتان بگویم غزل عاشقی بخوانم.. قصه قصه ی عاشقی من وخداست
امروز در بلند ترین نقطه دنیا می ایستم ودر گوش خدا می خوان�
توکیستی که بهشت بی تو برایم جهنم است و جهنمم با تو بهشت نعیم.....