شایَد،
اَگَر زَمان به عَقَب بَر میگَشت،
شایَد اَگَر اَز هَمان اَوَل اَز اِمروزِمان خَبَر داشتیم؛
شایَد دیگَر مَرا اِنتِخاب نِمی کَرد
شایَد بَعد ها وَقتی کِسی اَزَش می پُرسید :"چه کَسی را دوست داری؟"
هَمه می گُفتَند:"واقِعا نِمی دانی چه کَسی را دوست دارد؟؟"
و آن وَقت اِسمی غِیر ِ اِسمِ مَن بَر زَبان ها جاری می شُد!
شایَد اَصلا
باز هَم اِنتِخابَش مَن بود�
وَلی دَر هَمان روز هایِ اَوَل
چون می دانست ماندَنی نیستم،
راهَش را اَز مَن جُدا میکرد!
شایَد اَگَر مَن به گُذَشته بَر میگَشتَ�
آن شَهر را اِنتِخاب نِمی کَردَم بَرایِ دَرس خواندَن
و به رِشته یِ پایین تَری اَز شَهرِ خودَم رِضایَت می دادَم!
یا شایَد اَصلا هَمان شَهر را اِنتِخاب می کَردَ�
وَلی با سَری هَمیشه پایین،
که چَشمَم به چَشمِ کَسی نَیُفتَد،که دِلَم نَلَرزَد،
اَگَر هَم شِنیدَنِ صِدایی دِلَم را به لَرزه دَر آوَرد ،
به خودَم نَهیب می زَدَم که :"هِی دُختَر! تو که ماندَنی نیستی!پَس حَقِّ خواستَنِ چیزی را نَداری!"
خوب بود گاهی وَقت ها
اَز آیَنده
اَز دِلِ آدَم ها
خَبَر داشت...